تبليغاتX
.......I LOVE THE PEOPLE BUT

.......I LOVE THE PEOPLE BUT

JUST ALOoONE

خواستگاری

سلام دوستای گلم خوبید؟؟؟ تابستون خوش میگذره؟؟

چرا این قدر مامانا گیر میدن؟؟؟؟؟؟؟؟؟ شما هم نمی دونید نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ فکر کنم خدا با یه گیرخاصی

ساختشون!!!!!!!! یکی از این گیر هایی که جدیدا به من داده میدونید چیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟

این که برم زن بگیرم........... اونم کی دختر خالمو........ مسخره نیست ؟؟؟؟؟

کسی که تمام راز های منو میدونه ... کسی که وقتی سارا فوت کرد تا ۱ ماه خونه ی ما بود که منو اروم

کنه . حالا من باید به چشم زنم نگاش کنم؟؟؟؟؟ البته صادقانه دوسش دارم تو این قضییه که شک ندارم

اما نمیتونم ....... واقا نمیتونم خوشبختش کنم......... صنم لیاقتش بیشتر از منه ..... اون خیلی پاکه...

حالا اینا به کنار به نظر شما تو این دوره زمونه یه پسره ۲۴ ساله مبتونه یه زندگی رو بچرخونه؟؟؟؟

 

                         دوست دارم نظراتونو بدونم به نظرتون برم خواستگاری صنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 19:39  توسط سینا  | 

شده يه چيزي تو دلت سنگيني كنه....؟؟؟خيلي سخته ادم كسي رو نداشته باشه...


دلش لك بزنه كه با يكي درد دل كنه ولي هيچكي نباشه...


نتونه به هيچكي اعتماد كنه هر چي سبك سنگين كنه تا دردش رو به يكي بگه ...


نتونه اخرش برسه به يه بن بست ...


تك وتنها با يه دلي كه هي وسوسش مي كنه اونو خالي كنه ...


اما راهي رو نمي بينه سرش روكه بالا مي كنه اسمون رو مي بينه به اون هم نمي تونه بگه...


خيري از اسمون هم نديده

مگه چند بار اشك هاي شبونش رو پاك كرده...؟!

 

بهش محل هم نداده تا رفته گريه كنه زود تر از اون بساط گريه اش رو پهن كرده تا كم نياره ...

 

خيلي سخته ادم خودش به تنهايي خو كنه اما دلي داشته باشه كه مدام از تنهايي بناله...

 

خيلي سخته ادم ندونه كدوم طرفيه؟!

 

خيلي سخته ادم احساس كنه خدا انو از بنده هايش جدا كرده ...

 

خيلي سخته ندوني وقتي داري با خدا درددل مي كني داره به حرفات گوش مي ده يا ...

 

پرده ي گناهات انقدر ضخيم شده كه صدات به خدا نمي رسه.... ؟!

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 12:36  توسط سینا  | 

تو..........

و بعد از رفتنت

شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی تو را با لهجه گلهای نیلوفری صدا کردم

تمام شب را برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم

پس از یک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس

  تو را از بین گلهایی که در تنهاییم رویید . با حسرت جدا کردم

و تو در پاسخ آبی ترین تمنای دلم گفتی

:

دلم حیران و سرگردان چشمانی است رویایی و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم

همین بود اخرین حرفت

و من بعد از عبور تلخ و غمگینت

حریم چشمهایم را بر روی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشید وا کردم

نمی دانم چرا رفتی؟

نمی دانم چرا ! شاید خطا کردم

تو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی

نمی دانم تا کجا ! تا کی ! برای چه ؟

ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه بارید 

و بعد از رفتنت یک قلب رویایی ترک برداشت

و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد

و گنجشککی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه بر میداشت تمام بال هایش غرق در اندوه غربت شد

  و بعد از رفتن تو آسمان چشمهایش خیس باران بود

و بعد از رفتن تو انگار کسی حس کرد من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت. کسی حس کرد من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد

و بعد از رفتنت دریاچه بغض کرد

کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد

و من با آنکه می دانم تو هرگز یاد من را عبور خود نخواهی برد

  هنوز آشفته چشمان شیدای و زیبای توام

برگرد

برگرد

و ببین که سرنوشت انتظار من تنها چه خواهد شد

و بعد از این همه طوفان و وهم و پرسش و تردید

کسی از پشت پنجره آرام و زیبا گفت

:

تو هم در پاسخ بی وفایی ها بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم

و من در حالتی مابین اشک و حسرت و تردید

  کنار انتظاری که بدون پاسخ و سرد است

و من در اوج پاییزی ترین ویرانی یک دل

میان غضه ای از جنس بغض کوچک یک ابر

نمی دانم چرا ؟ شاید به رسم و عادت پروانگی مان باز

برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 12:22  توسط سینا  | 

باور......

باور نمي كند دل من مرگ خويش را

نه،نه من اين يقين را باور نمي كنم

تا همدم من است نفس های زندگی

من با خیال مرگ دمی سر نمی کنم

آخر چگونه گل خس و خاشاک می شود؟

آخر چگونه این همه رویای نونهال

نگشوده گل هنوز

ننشسته در بهار

می پژمردبه جان من و خاک می شود؟

در من چه وعده هاست

دل پر آرزو

چو شاخ پر شکوفه باردار می شود

نگار من!

امید نوبهار من!

لبی به خنده باز کن

ببین چگونه از گلی

خزان باغ ما بهار می شود.....

                                                                            سیاوش کسرایی

                                                                                                       بهمن ۱۳۳۹

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم مرداد 1388ساعت 0:29  توسط سینا  | 

۱.تمام زندگی حقیقتا باید لبخندی شکر آمیز از خدا باشه...

۲.قلب تنها چیزی است که شکسته اش هم کار میکنه...

۳.شاید زندگی قصه ایه که کودکان از اون با خبرن ٬ چونکه اونا زندگی رو با گریه آغاز می کنن....

۴.من میدونم فانوس کوچک میتونه اون کاری رو بکنه که خورشید به اون بزرگی نمیتونه...........

میتونه تو شب بتابه..

                                زندگی رو هر طر که نگاه کنم زیباست

                                                                                          سینا

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت 13:27  توسط سینا  | 

wedding party

به به سلام گل دخترا...گل پسرا خوبییییییید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

منم خوبم چه خبرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ وااااااای راستی میخواستم یه چیزی بگم........ ۱شنبه عروسیه

خواهرمه... دست ...دست...صدا نمیاد.. خب اونم رفت و من میمونم تو خونه تنها.....البته پول تو

جیبیم بیشتر میشه هاکاش میتونستم همتون رو دعوت کنم ولی حیف...

خب خدا رو شکر یه نفر هم از تعداد ترشیده ها کم شد البته خواهر های گلم ناراحت نشنا

داداشه کوچیکه شما:سینا

سارینا جونم ایشالا خوشبخت شی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 0:23  توسط سینا  | 

من.........

۱. کاش در دنیا سه چیز  وجود نداشت : غرور-عشق-دروغ

آن وقت کسی از روی غرور برای عشق دروغ نمی گفت.....

۲. من قبل از به دنیا آمدن٬ سرنوشتم رو دیدم .پس حتما چیز خوبی در سرنوشتم بوده که داوطلب ورود به دنیا شدم.....

۳. وقتی به مشکلی بر میخورم نمیگم من مشکل بزرگی دارم به مشکل میگم من خدای بزرگی دارم...

۴. من اینو میدونم که اگه هر نوزادی متولد میشه نشاندهنده اونه که خدا هنوز به آینده ما امیدواره...

۵. من خنده رو از آدم برفی یاد می گیرم که با یه پا و دو چشم دکمه ای٬ در سرما می خندد...

لحظات شادی خدا رو ستایش میکنم٬

لحظات سختی خدا رو جستجو میکنم٬

لحظات آرامش خدا رو مناجات میکنم٬

و لحظات درد آور به خدا اعتماد میکنم.

                                                         

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم تیر 1388ساعت 23:59  توسط سینا  | 

تا حالا شده حرفات تو گلوت بغض بشه؟!!!

وقتی دلم تنگ میشه چاره ای جز نوشتن ندارم یعنی چیز دیگه ای بلد نیستم ...همیشه وقتی

به رویایی تو ذهنم فکر می کنم هرچی بیشتر بهش فکر می کنم بر عکس میشه !! سعی

کردم دیگه حتی تو رویا هم به چیزای خوب فکر نکنم...دلم به رویاهای قشنگم خوش بود...کاش

حداقل در حد یه رویا می موندن نه اینکه بر عکس به حقیقت می پیوستن...

تک تک اعضام درد می کنه ...خستم ...

روحم آزردس بهونه می گیره می خواد آزاد باشه می خواد پرواز کنه اینجا براش تنگه ولی این

تن لعنتی رهاش نمی کنه !!!

دیگه کلافه شدم نمیدونم چیکار کنم ؟ کجا برم؟ نمیدونم چی می خواممممم؟!!!

کاش میشد لحظه ها رو پس گرفت... کاش میشد زمان رو متوقف کرد ...کاش میشد یه لحظه

به گذشته برگشت...اما افسوس جلو تموم این جمله ها یه کاش هست و وقتی میگیم کاش یعنی

                                                غیر ممکن!!!!

من می خوام برم خدایا  میخوام برم یه جای دور خیلی دور...جایی که توش دلتنگی و غم و

غصه نباشه...جایی که هیچ کسو نشناسم...جایی که هیچ کدوم از خاطره های تلخ و شیرین گذشته

نباشه...

جایی که بتونم فریاد برنم.......

جایی که بتونم خودمو پیدا کنم......

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 13:46  توسط سینا  | 

سلام دوستای گلم : 

خوبید؟؟؟چه خبرا؟؟؟ به لطف شما من یه کم بهتر شدم..   وقتی نظر های پر مهر شما رو می خونم

خیلی اروم میشم...ولی خب نمی دونم چرا کلمه ی نمیتونم از ذهنم بیرون نمیره؟؟؟؟!!!! خیلی

سخته ... فراموش کردن مشکلاتم... فراموش کردن سارا... اخریش از همه سخت تره ولی از شما

دوستای مهربونم کمک می خوام... واقا از ته دلم کمک می خوام ...

دوست دارم شاد ترین ادم دنیا باشم ولی آیا میشه؟؟؟؟ کمکم کنید.....

                                                                داداش کوچولوی شما :

                                                                                                    سینا

سارا خیلی شمع دوست داشت من هفته ای یه دونه واسش میخریدم....یادش به خیر... سارا جونم خیلی دوست دارم................

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 20:26  توسط سینا  | 

افسوس...

افسوس...

Pity…

باران مي بارد ، باران

It rains rain

باران فراوان

Torrents of rain

دريا در جوش

The sea seething

جنگل خاموش

The forest silent

نيست كسي پيدا در راه بيابان

No one is seen on the road to the desert

با من اندوه

In me sorrow

با گل اندوه

In flower sorrow

با همه اندوهي همچون مه پيچان

In everyone a sorrow likes the sinuous fog

مي خواهم حرفي گفتن

I want to say something

مي خواهم راهي جستن

I want to seek a way

اندر غم ياران

In sympathy with friends

افسوس كه نقشم را

Pity that the rain

بر پنجره مي شويد باران

Washes my image from the window

صحرا مدهوش

The desert stupefied

دريا لبريز

The sea teeming

جنگل گريان

The forest in tears. 

                                                                     سياوش كسرايي

                                                 Siavash kasraii                                      

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 19:56  توسط سینا  |